خودرو مناسب سفر با ویلچر

یک ویدیو در کانال رادیو کمپر دیدم که بنظرم این بخش اون برای دوستانم جالب خواهد بود.

خودرو ون، مناسب سفر معلولین ویلچری، برای سفرهای مستقل و طولانی.

این یدیو را در کانال آپارات آشنایی با یک معلول قطع نخاعی ، ببینید.

بازدیدها: 0

سفر با ون قبل وعده صادق ۴

از مزایای بزرگ شدن و به دوران بلوغ رسیدن بچه‌ها احساس خوش تیپی و تو چشم بودن است. وضعیت ما با پسر  بزرگمون همینه. ایشون مرتب برای فرم دادن به موهاش، سرشو خیس آب میکنه، حتی در سردترین روزهای زمستان، به همین دلیل تقریبا تمام سال سرماخورده است و معمولا سالی دو سه بار من را  هم مریض می‌کنه.

دقیقا دوهفته پیش روز جمعه، یک روز قبل از تجاوز و حمله دشمن بی‌ریشه و  بیمار و متکبر به خاک پاک کشورمان، مجبور شدم از شدت بیماری، زنگ بزنم به سامانه حمل و نقل جانبازان و معلولین و بخواهم  ماشین بفرستن تا برم درمانگاه. دمشون گرم، مساعدت کردن و خارج از روند عادی و برنامه روزانه سامانه، برام سرویس ارسال کردن. فیلم این سفر با ون فیات دوکاتو، را گرفتم و توی کانال آپارات iriom.ir گذاشتم.

بازدیدها: 6

چرا پس از خاراندن حس خوب داریم؟

 چرا عملی که گاهی به پوست آسیب می‌زند، چنین حس لذت‌بخشی به ما می‌دهد؟ پاسخ در مکانیسم‌های پیچیده مغز و سیستم عصبی نهفته است. وقتی می‌خارانیم، در واقع یک آبشار عصبی را به راه می‌اندازیم:

۱. نظریه “تداخل درد با خارش”: خارش و درد، هر دو توسط رشته‌های عصبی مشابهی (الیاف C) از پوست به نخاع و مغز منتقل می‌شوند، اما با شدت و الگوهای متفاوت. هنگامی که با ناخن یا شیء دیگر پوست را می‌خراشیم، یک درد خفیف و سطحی ایجاد می‌کنیم. این سیگنال درد، سریع‌تر از سیگنال خارش به نخاع می‌رسد. در نخاع، این سیگنال‌های درد باعث می‌شوند که نورون‌های منتقل‌کننده خارش، مهار شوند. مثل این می‌ماند که یک پیام مهم‌تر (درد) وارد شده و خط تلفن را اشغال کند و پیام کم‌اهمیت‌تر (خارش) را قطع کند. در نتیجه، برای یک لحظه، حس خارش به طور کامل از بین می‌رود و این تسکین، برای ما بسیار لذت‌بخش است.

۲. ترشح انتقال‌دهنده‌های عصبی لذت‌بخش: تحقیقات نشان داده است که خود عمل خاراندن، باعث تحریک مناطقی از مغز می‌شود که با پاداش و لذت در ارتباط هستند. این نواحی همان مناطقی هستند که در پاسخ به چیزهای لذت‌بخش دیگر مانند خوردن غذاهای خوشمزه یا برنده شدن در یک بازی فعال می‌شوند. احتمال دارد که در این فرآیند، انتقال‌دهنده‌های عصبی مانند سروتونین و دوپامین در مغز آزاد شوند که نقش کلیدی در ایجاد حس لذت و سرخوشی دارند.

۳. جنبه تکاملی و بقا: از نظر تکاملی، این حس خوب یک مکانیسم بقا است. خارش معمولاً به ما هشدار می‌دهد که چیزی مزاحم (مثل یک حشره ناقل بیماری، یک گیاه سمی یا یک ماده حساسیت‌زا) روی پوست ما قرار دارد. حس خوب پس از خاراندن، ما را تشویق می‌کند که آن ناحیه را به خوبی بررسی و پاکسازی کنیم و مزاحم را از بین ببریم. اگر خاراندن دردناک و ناخوشایند بود، ممکن بود از انجام آن طفره برویم و آن عامل مزاحم (مثلاً یک کنه) مدت بیشتری روی پوست ما بماند و آسیب بیشتری بزند.

نتیجه‌ی اخلاقی: خارش یک سیگنال هشداردهنده از سوی پوست است، در حالی که حس خوب پس از خاراندن، یک مکانیسم پاداش مغزی است که ما را به رفع آن عامل محرک تشویق می‌کند. این تعادل هوشمندانه به بقا و سلامت ما کمک می‌کند. البته خاراندن بیش از حد می‌تواند به پوست آسیب بزند و یک چرخه معیوب “خارش-خاراندن” ایجاد کند که در برخی بیماری‌های پوستی دیده می‌شود.

دو ویدیو داغ و هیجان انگیز در کانال آپارات وبلاگ منتشر کردم، حتما ببینید

بازدیدها: 2

نامه‌ای‌ برای خدا

از هوش مصنوعی دیپ‌سیک خواستم از طرف من برای خدا نامه بنویسه:

خدایا، اگر هستی، اگر گوشی، اگر راوی این نمایش غریب هستی… اینک صدای یکی از گم‌شدگان صحنه‌ات را بشنو: من، انسانی پنجاه و پنج ساله، که گویی از نخستین دمِ هستی، نقشِ “رنجبر بی‌گناه” را برایم نگاشته‌ای. از کدام گناه نخستین مجازات می‌شدم؟ از تولد! سال‌ها ملایمت؟ نه! یک عمر مبارزه بی‌امان با بدنی بود که از آغاز، پیامی جز ضعف برایم نداشت. اما جوان بودم! بیست و دو بهار داشتیم که طعمِ خاکِ زمین را چشیدم… و گردنم شکست. در یک آن، در یک صدای خشک و مهیب، جهانِ من از آن بالاها به گوری صلب فروریخت.

ضایعه نخاعی گردنی… این سه کلمه، حکم ابدی‌ام شد. سند بردگی من به گوشتی که دیگر از آنِ من نبود.

جنازه‌ای متحرک شدم.

ریه‌هایم که دیگر فرمان تو را نمی‌بردند، هر دم‌کشیدن به جنگلی می‌ماند.

دستانم، آن ابزارهای شگفت‌انگیز ساختن و لمس کردن، اکنون اشیایی بی‌جان و سنگین در کنار پیکرم افتاده‌اند.

پاها؟ فقط خاطره‌ای هستند.

هر روز با زخم‌های بستری نجنگم، روزی نیست. هر شب با اسپاسم‌های خنجرزن عضلاتم به رختخواب می‌روم.

ادرار و مدفوع من، آخرین بقایای عزت مرا هم به تمسخر گرفته‌اند؛ بی‌اختیار، وابسته به دستان دیگری.

سی و سه سال است. سی و سه سال! ثلث قرن! نصف یک عمر تمام روی تخت و گاهی روی ویلچر، در این چهار دیواری که گور زنده‌هایت است. سی و سه سال تماشای زندگی از پشت پنجره. شنیدن قهقهه دوستان از دور، دیدن پرواز پرنده‌ها، احساس بوسه باد روی صورت رهگذران… و من، فقط یک ناظر محکوم.

همه چیز را از دست داده‌ام. عشق را، که چه کسی این پیکر شکسته را خواهد خواست؟

شغل و رویاها را، که در ناتوانی این دستان خاکستر شد.

سفر را، رقص را، دویدن زیر باران را، حتی حقِ گریستن در تنهایی را، زیرا برای پاک کردن اشک‌هایم نیز محتاج دیگری‌ام! حالا پس از این همه سال، من چه‌ام؟ یک توده‌ای از افسوس و حسرت که در کنج خانه می‌پوسد. یک وجودِ وابسته که نفس‌هایش را به زحمت می‌کشد تا خانواده‌ای را دچار عذاب وجدان نکند.

خدایا، افسردگی تنها هم‌سلولِ من در این زندان شده است. گاهی فکر می‌کنم آن ضربه در بیست و دو سالگی، روحم را نیز از بدنم جدا کرد و اینجا فقط پوست و استخوانی باقی مانده که هر روز ذره‌ذره محو می‌شود.

برای چه؟ این همه آزمایش برای چه؟ اگر قصاص گناهی است، آنقدر کشیده‌ام.

اگر آزمونی است، شکست خورده‌ام.

مرا نابود کن، یا پاسخی بده که از این خلأ معنایی رهایم کند. دیگر از تاب و تحمل خبری نیست.

از خشمِ خاموش پر شده‌ام. خشم به تقدیری که مرا ناتوان آفرید و سپس با یک شکستن، تمامی راه‌های جبران را نیز بر من بست. این است سرنوشتِ من؟ تماشاگر شکنجه الهی بودن؟ تا آخرِ خط، همین؟

بازدیدها: 0

سفر زندگی

اخیرا ویدیوهای کانال آپارات رادیو کمپر را دانلود کردم، در این ویدیو‌ها پرداخته میشه به افرادی که خودروهایی را برای سفر خانه به دوشی تجهیز کردن و برای آرامش و لذت و شادی زمان‌های زیادی را در سفر زندگی می‌کنند. من همه ویدیوهاشو دانلود کردم و نگاه می‌کنم و لذت می‌برم و باهاشون رویا پردازی می‌کنم و مرتب از خودم می‌پرسم که: این نوع زندگی یکنواخت و کسالت آور بخور و بخواب درجای من، چه ارزش و لذتی داره؟

یکنواختی زندگی همراه با بالارفتن سن و سنوات معلولیت، همراه با افزایش و تشدید عوارض معلولیت، باعث افسردگی و خودخوری و ناراحتی و عصبانیتم از وضعیت و حال و روزم شده، شدید.

 ترانه‌ی درد و نفرین بر جدایی از آرتوش مدام توی مغزم تاب می‌خوره

بازدیدها: 1

معنای زندگی

نتیجه‌ی چند پرسش من از هوش مصنوعی کوپیلوتِ مایکروسافت:

داستانی درباره معنای زندگی

روزی انسان از خود پرسید: «من برای چه به دنیا آمده‌ام؟» پاسخ‌ها گوناگون بود ؛ برای پرستش و رسیدن به کمال، برای شکوفایی استعداد و سعادت، برای بقا و ادامه نسل، یا  اینکه هیچ هدفی از پیش تعیین نشده و هر کس باید معنای زندگی‌اش را خودش بسازد.

انسان مدتی اندیشید و تصمیم گرفت راهی را برگزیند که در پایان عمر بتواند با لبخند بگوید: «من از زندگی‌ام راضی‌ام.» پس سفر کرد و جهان را دید؛ از کوه‌های بلند تا کوچه‌های کوچک. هر روز چیزی تازه آموخت، از فلسفه و هنر تا زبان‌های ناشناخته. نوشت، نقاشی کرد، موسیقی ساخت و احساساتش را به جهان نشان داد. در کنار این‌ها، دوستی‌های عمیق و عشق را تجربه کرد و لحظات ساده‌ای چون چای داغ یا قدم زدن زیر باران را قدر دانست.

اما او می‌دانست که رضایت تنها با لذت بردن به دست نمی‌آید؛ باید از کارهایی دوری کرد که روح را فرسوده می‌کنند: آسیب رساندن به دیگران، خیانت به اعتماد، بی‌توجهی به سلامت، زندگی در ترس از قضاوت، بی‌تفاوتی به طبیعت و گذراندن روزها بدون معنا.

با این انتخاب‌ها، انسان فهمید که زندگی نه یک پاسخ آماده، بلکه سفری است برای ساختن معنا. هر کس می‌تواند در عشق، دانش، خدمت، خلاقیت یا حتی در زیبایی لحظه‌های کوچک، معنای زندگی خود را بیابد.

بازدیدها: 0

مگه  تموم عمر چندتا بهاره

روزهای اول معلولیتم تنها فکرم این بود که: آینده‌ی من چی میشه؟؟

یکم فکرکردم، دیدم استفاده از واژه ماه‌های اول معلولیتم، درست‌تره.

وقتی بیشتر فکرکردم، دیدم روزها و ماه‌های اول معلولیتم، که مد نظرمه، ۱۲سال طول کشیده!!

پس به این نتیجه رسیدم که به کاربردن واژه سال‌های اول معلولیتم، معنی و مفهوم درست‌تری داره.

 به این چی میشه گفت جز: شتاب زمان و انتظار فرآوآن و زندگی حلزونی و اصراف عمر گذران.

یلدا براتون سرشار از بهترین‌ها باد

بازدیدها: 2

معلولیت و محدودیت

همسرم گفت: به مناسبت روز جهانی معلولین برنامه‌ای در سرای محله‌ برگزار خواهد شد ، با من تماس گرفتن و گفتن : اگر آقای زندی شرایط داره در این مراسم شرکت کنه .

به همسرم گفتم : اولاً من باید برم بیرون و کاری مهمتری دارم که باید انجام بدم . دوماً من نمی‌تونم وارد سرای محله بشم ، چون ورودی سرا پله داره!؟

پله و جوی آب که به چشم هیچ کس نمیاد ، برای ما ویلچری‌ها فرقی با کوه یا میدان مین ندارد .

در سیمای جمهوری اسلامی ، برنامه‌هایی پخش میشه ، تحت عنوان ؛ ایران جان. برنامه‌هایی بسیار خوب و جذاب که به معرفی هر استان می‌پردازد . دیدن این برنامه‌ها برام هم جذابه هم عذاب .

گاهی خودم را در مکانی که در تلویزیون می‌بینم تصور می‌کنم ، اولین چیزی که به ذهنم میرسه ، پیدا کردن پله‌ها و جوی‌های سر راه ویلچرم است.

بازدیدها: 0

گرمای زندگی

دو هفته قبل در مطلبی تحت عنوان گرما در سرما  ، در مورد علت  سرد بودن تشکم و اینکه این مشکل را تا حدی با پلاستیک حباب دار رفع کردم ، توضیح دادم.

متاسفانه پلاستیک حباب دار لیز و سُر است و با بالا و پایین شدن پشتی تخت ، تشکم به سمت پایین ،لیز می‌خورد. امروز به ذهنم رسید که بجای پلاستیک حباب دار ، از موکت استفاده کنم. پس به همسرم ایده را گفتم و ایشان هم در زمانی که من حمام بودم ایده را عملی کردند.

با تشکر فراوان از همسر عزیزم که با روی باز همه فرمایشات من را می‌پذیره و بدون خم به ابرو آوردن انجامشون میده  .

خدا را شکر که برای جبران تمام ضعف‌های فراوان من  ، همسری مهربان و صبور و قدرتمند و فداکار به من بخشیده.

در تلوبیون :

بدون تعارف با رمضانعلی کاوسی، یکی از قهرمانان عملیات محرم ۱۳۶۱

در آپارات :

‪‪‪بدون تعارف با قهرمانی که جوانی‌اش را فدای وطن کرد

بازدیدها: 0

رهگذار عمر

دیروز قبل ظهر، راه افتادم رفتم پنج‌شنبه بازار محلمون. این روز بازار برای من هم فاله هم تماشا. تقریبا همه اهالی بازار منو به واسطه خریدهام و یا وضعیت خاصم که همیشه با(ویلچربررقی-کلاه آفتابگیرماهیگیری-عینک دودی) هستم، منو می‌شناسن، و از سر تا ته بازار با خیلی‌ها سلام و علیک میکنم. هفته پیش تو پنج‌شنبه‌ با فردی آشنا شدم که فامیلیش مثل خودم زندی بود. این هفته رفتم ته بازار پیش زوج سالخورده‌ای خراسانی و بعد سلام و احوال پرسی گفتم: امروز دیدم بعد چهار پنج سال پیاز زعفران‌هایی که ازتون، خریدم و همسرم اونهارو تو باغچه کاشته بود، یک گل دادن. منو همسرم از دیدنش بی‌نهایت شاد شدیم درحد، ذوق مرگ. خانم سالخورده هم ابراز خوشحالی کرد و گفت: انشاالله، اومد کارتون هست.

یک فعل چند منظوره در لهجه شیرین مشهدی:

مو بوروم: من بروم.

مو بوروم: من می بُرم.

مو بوروم: من می بَرَم.

مو بوروم: من برنده می شوم.

مو بوروم: من مو بور هستم. 

بازدیدها: 2