یک ویدیو در کانال رادیو کمپر دیدم که بنظرم این بخش اون برای دوستانم جالب خواهد بود.
خودرو ون، مناسب سفر معلولین ویلچری، برای سفرهای مستقل و طولانی.
این یدیو را در کانال آپارات آشنایی با یک معلول قطع نخاعی ، ببینید.
بازدیدها: 0
یک ویدیو در کانال رادیو کمپر دیدم که بنظرم این بخش اون برای دوستانم جالب خواهد بود.
خودرو ون، مناسب سفر معلولین ویلچری، برای سفرهای مستقل و طولانی.
این یدیو را در کانال آپارات آشنایی با یک معلول قطع نخاعی ، ببینید.
بازدیدها: 0
از هوش مصنوعی دیپسیک خواستم از طرف من برای خدا نامه بنویسه:
خدایا، اگر هستی، اگر گوشی، اگر راوی این نمایش غریب هستی… اینک صدای یکی از گمشدگان صحنهات را بشنو: من، انسانی پنجاه و پنج ساله، که گویی از نخستین دمِ هستی، نقشِ “رنجبر بیگناه” را برایم نگاشتهای. از کدام گناه نخستین مجازات میشدم؟ از تولد! سالها ملایمت؟ نه! یک عمر مبارزه بیامان با بدنی بود که از آغاز، پیامی جز ضعف برایم نداشت. اما جوان بودم! بیست و دو بهار داشتیم که طعمِ خاکِ زمین را چشیدم… و گردنم شکست. در یک آن، در یک صدای خشک و مهیب، جهانِ من از آن بالاها به گوری صلب فروریخت.
ضایعه نخاعی گردنی… این سه کلمه، حکم ابدیام شد. سند بردگی من به گوشتی که دیگر از آنِ من نبود.
جنازهای متحرک شدم.
ریههایم که دیگر فرمان تو را نمیبردند، هر دمکشیدن به جنگلی میماند.
دستانم، آن ابزارهای شگفتانگیز ساختن و لمس کردن، اکنون اشیایی بیجان و سنگین در کنار پیکرم افتادهاند.
پاها؟ فقط خاطرهای هستند.
هر روز با زخمهای بستری نجنگم، روزی نیست. هر شب با اسپاسمهای خنجرزن عضلاتم به رختخواب میروم.
ادرار و مدفوع من، آخرین بقایای عزت مرا هم به تمسخر گرفتهاند؛ بیاختیار، وابسته به دستان دیگری.
سی و سه سال است. سی و سه سال! ثلث قرن! نصف یک عمر تمام روی تخت و گاهی روی ویلچر، در این چهار دیواری که گور زندههایت است. سی و سه سال تماشای زندگی از پشت پنجره. شنیدن قهقهه دوستان از دور، دیدن پرواز پرندهها، احساس بوسه باد روی صورت رهگذران… و من، فقط یک ناظر محکوم.
همه چیز را از دست دادهام. عشق را، که چه کسی این پیکر شکسته را خواهد خواست؟
شغل و رویاها را، که در ناتوانی این دستان خاکستر شد.
سفر را، رقص را، دویدن زیر باران را، حتی حقِ گریستن در تنهایی را، زیرا برای پاک کردن اشکهایم نیز محتاج دیگریام! حالا پس از این همه سال، من چهام؟ یک تودهای از افسوس و حسرت که در کنج خانه میپوسد. یک وجودِ وابسته که نفسهایش را به زحمت میکشد تا خانوادهای را دچار عذاب وجدان نکند.
خدایا، افسردگی تنها همسلولِ من در این زندان شده است. گاهی فکر میکنم آن ضربه در بیست و دو سالگی، روحم را نیز از بدنم جدا کرد و اینجا فقط پوست و استخوانی باقی مانده که هر روز ذرهذره محو میشود.
برای چه؟ این همه آزمایش برای چه؟ اگر قصاص گناهی است، آنقدر کشیدهام.
اگر آزمونی است، شکست خوردهام.
مرا نابود کن، یا پاسخی بده که از این خلأ معنایی رهایم کند. دیگر از تاب و تحمل خبری نیست.
از خشمِ خاموش پر شدهام. خشم به تقدیری که مرا ناتوان آفرید و سپس با یک شکستن، تمامی راههای جبران را نیز بر من بست. این است سرنوشتِ من؟ تماشاگر شکنجه الهی بودن؟ تا آخرِ خط، همین؟
بازدیدها: 0
اخیرا ویدیوهای کانال آپارات رادیو کمپر را دانلود کردم، در این ویدیوها پرداخته میشه به افرادی که خودروهایی را برای سفر خانه به دوشی تجهیز کردن و برای آرامش و لذت و شادی زمانهای زیادی را در سفر زندگی میکنند. من همه ویدیوهاشو دانلود کردم و نگاه میکنم و لذت میبرم و باهاشون رویا پردازی میکنم و مرتب از خودم میپرسم که: این نوع زندگی یکنواخت و کسالت آور بخور و بخواب درجای من، چه ارزش و لذتی داره؟
یکنواختی زندگی همراه با بالارفتن سن و سنوات معلولیت، همراه با افزایش و تشدید عوارض معلولیت، باعث افسردگی و خودخوری و ناراحتی و عصبانیتم از وضعیت و حال و روزم شده، شدید.
ترانهی درد و نفرین بر جدایی از آرتوش مدام توی مغزم تاب میخوره
بازدیدها: 1
بازدیدها: 0
روزهای اول معلولیتم تنها فکرم این بود که: آیندهی من چی میشه؟؟
یکم فکرکردم، دیدم استفاده از واژه ماههای اول معلولیتم، درستتره.
وقتی بیشتر فکرکردم، دیدم روزها و ماههای اول معلولیتم، که مد نظرمه، ۱۲سال طول کشیده!!
پس به این نتیجه رسیدم که به کاربردن واژه سالهای اول معلولیتم، معنی و مفهوم درستتری داره.
به این چی میشه گفت جز: شتاب زمان و انتظار فرآوآن و زندگی حلزونی و اصراف عمر گذران.
یلدا براتون سرشار از بهترینها باد
بازدیدها: 1
بازدیدها: 0
دیروز قبل ظهر، راه افتادم رفتم پنجشنبه بازار محلمون. این روز بازار برای من هم فاله هم تماشا. تقریبا همه اهالی بازار منو به واسطه خریدهام و یا وضعیت خاصم که همیشه با(ویلچربررقی-کلاه آفتابگیرماهیگیری-عینک دودی) هستم، منو میشناسن، و از سر تا ته بازار با خیلیها سلام و علیک میکنم. هفته پیش تو پنجشنبه با فردی آشنا شدم که فامیلیش مثل خودم زندی بود. این هفته رفتم ته بازار پیش زوج سالخوردهای خراسانی و بعد سلام و احوال پرسی گفتم: امروز دیدم بعد چهار پنج سال پیاز زعفرانهایی که ازتون، خریدم و همسرم اونهارو تو باغچه کاشته بود، یک گل دادن. منو همسرم از دیدنش بینهایت شاد شدیم درحد، ذوق مرگ. خانم سالخورده هم ابراز خوشحالی کرد و گفت: انشاالله، اومد کارتون هست.
یک فعل چند منظوره در لهجه شیرین مشهدی:
مو بوروم: من بروم.
مو بوروم: من می بُرم.
مو بوروم: من می بَرَم.
مو بوروم: من برنده می شوم.
مو بوروم: من مو بور هستم.
بازدیدها: 1
بازدیدها: 0
ماهیگیری با چوب و چرخ ماهیگیری بقدری لذت بخش است که اگر یک بار تجربه بشه اعتیاد ابدی میاره.
لذت ماهیگیری با چوب و چرخ ماهیگیری چند بخش داره : ۱ – لذت تهیه و تدارک لوازم مورد نیاز برای ماهیگیری. ۲ – لذت تهیه و تدارک لوازم سفر به منطقه مورد نظر برای ماهیگیری. ۳- لذت سفر به منطقه مورد نظر برای ماهیگیری. ۴- پرتاب قلاب ماهیگیری درون آب رود یا دریاچه و یا دریا. ۵- صید ماهی و بیرون کشیدن ماهی از آب.
پرتاب قلاب ماهیگیری با چوب و چرخ کاری بسیار لذت بخش است و هرچه قلاب را به فاصله دورتری پرتاب میکنی بیشتر حال میکنی.
اما من دست راستم که نیمه فلج است و امکان پرتاب بلند را ندارم، در نت وسیلهای دیدم برای پرتاب بلند قلاب ماهیگیری ، بنام Bait Cannon که معنیش میشه توپ طعمه . خیلی این وسیله برام جذاب بود ، در صدد برآمدم که یکی از اینها را بسازم. چند فیلم آموزش ساخت Bait Cannon توپ طعمه را دانلود کردم و دیدم. توی خارجه این وسیله را با لوله پولیکا فشارقوی میسازند و پیدا کردن لوله پولیکا فشارقوی برام سخت بود، به همین دلیل تصمیم گرفتم سوپر پاور این وسیله را فلزی بسازم تا بتوانم بجای پرتاب ۲۰۰ متری ، پرتاب بالای ۵۰۰ متر را داشته باشم . پس یک کپسول آتشنشانی ژاپنی که ۲۴ بار فشار را تحمل میکند را از یزد خریدم. یه شیر گاز یک و نیم اینچ ۴۰۰ psi خریدم و تا ۵۰ درصد کار را پیش بردم ، اما به دلایل مختلف پروژه معلق ماند تا دیروز که یه ایده جدید آمد به فکرم و قطعات مهم وسیله را که شامل شارژ کننده و نمایشگر میزان شارژ هوای فشرده بود را بردم مغازه لوله کشی و دادم مطابق ایده جدیدم اصلاحش کرد. حالا دیگه کاری برای انجام و پایان و تکمیل پرتابگر بادی وزنه ماهیگیری نمانده.
تا کی بتونم اون را برای ماهیگیری بکار بگیرم.
بازدیدها: 0
بازدیدها: 0