بودن یا نبودن

یکی از دندان‌های آسیابم که به دلیل خالی بودن طرف مقابلش ، تمام بار جویدنم روی شونه‌هاش بود ، نیمه شکسته . برای اینکه اینو هم به باد فنا ندم فوری رفتم درمانگاه تخصصی دندان پزشکی نظامی . اونجا دندان آسیاب را ترمیم کردن ، دندان نیشم را که لب‌پر شده بود را اونقدر چرخش کردن که دو سوم دندان محو شد و دندان نیش را تبدیل کردن به دندان پیشی ، بدون کارایی ، در نهایت ، آخرین دندون عقلم را هم کشیدن .

از بخش اداری درمانگاه ، نامه مهر شده گرفتم برای دریافت بخشی از هزینه‌ها ، از بیمه مکمل . شرکت بیمه میگه : باید خودت با نامه بری اونسر تهران تا پزشک معتمد بیمه ، منو معاینه کنه و صحت نامه را تایید کنه .

پسرفت: جالب اینه که وعده صادق و موشک پرانی ۱۵۰۰ کیلومتری ممکنه ولی تایید نامه رسمی درمانگاه نظامی ممکن نیست!؟

بازدیدها: 1

این نیز بگذرد

یه فیلم دیدم بنام یک شهر تنهایی. فکر کنم از اون فیلم‌ها بود که صاحب آموزشگاه هنرپیشگی با دریافت پول برای هنرجوهاش ساخته.

تنها قسمت بدرد بخور فیلم اسم فیلم بود که من را یاد تنهایی ما نخاعی‌ها انداخت. یک دنیا تنهایی و یک عمر تنهایی.

ما اسیرانی هستیم در زندانی به بزرگی دنیا و کوچکی و تنگی و سنگینی بدن ، ما اسیرانی هستیم که جنگ ما بعد اسارت تازه شروع شد.

اما آنان که باید اسیر فرسودگی و سستی کهولت ۹۰ سالگی باشند با در دست داشتن قدرت و ثروت از سال‌ها پیش دانش سلول‌های بنیادی را به خدمت گرفتند تا نوش‌داروی همه دردهایشان باشد.

ته‌بندی: امروز جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳ است و من سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۷۲ گرفتار این درد بی‌درمان شدم. ۳۱ سال با این درد و بلای نکبت به سرعت چشم برهم زدنی گذشته.

راستی، حرف فیلم شد، به همه دوستان نخاعی توصیه اکید می‌کنم فیلم ایرانی هوک را ببینند.

ایام حیات با می و یار خوش است

با سیخ کباب و منقل و تار خوش است

این نقد حیات را فقط سر خوش باش

آن جنت نسیه را که دیده است که خوش است

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 4

سفر خانوادگی

قسمت شد بعد ۱۳ سال ۴ روز بریم بابلسر. از شانس ما شب قبل سفر، راه اصلی و نزدیکتر، جاده هراز را بستند، و مجبور شدیم از طریق آزاد راه تهران شمال بطرف مقصد طی طریق کنیم. این راه تازه تاسیس را ندیده بودم و پیمودنش برام جالب بود.

قدیما که میرفتم شمال ، خیلی انرژی می‌گرفتم و پر از هیجان می‌شدم ، اما این سری اصلا هیچ حال و حوصله نداشتم و اگر خانواده باهام نبود ، همون شب اول برمی‌گشتم منزل.

اونچه که بیش از هر چیز توجه منو جلب کرد عقب نشینی و کم شدن آب دریا بود.

۱۳ سال پیش در ساحل محلی که ما بودیم ، برای جلوگیری از زیان پیشرفت آب ، جلوی دریا  را با دیواره‌ای سنگی با ارتفاع ۵ متر، گرفته بودند و آب دریا تا ارتفاع دومتر روی اون دیواره سنگی را می‌پوشاند. اما این سری شاید حدود ده متر دور تر از دیواره سنگی خشک و ساحل ماسه‌ای نمایان بود.

هوا گرم و مرطوب و نیمه ابری بود.

هیچ مکان گردشگری را نرفتیم ببینیم ، فقط خانواده یک بار رفتند بازار سبزی خریدند و اومدن.

من نه حال داشتم و نه دل و دماغ. احتمالا فقط به بچه‌ها خوش گذشت که هر روز با مادرشون می‌رفتن تو دریا آبتنی می‌کردن و با لباس‌های خیس برمی‌گشتن.

با تشکر از خواهرم که هم راننده بود و هم مهمان او بودبم . و با تشکر از ننه بچه‌ها که با وجود کمر درد زیاد سختی‌های این سفر را تحمل کرد .

 پیوست: با تشکر از خدا که ما را به راهی کشانید که توی زندگی کوتاهمون هر چیزی را تجربه کنیم جز یک زندگی عادی .

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 10

شیر اندر بادیه

ضایعه نخاعی بودن خیلی بد نیست اگر در دانمارک و سوئد و آلمان و عربستان و امارات و عمان و … زندگی کنی.

اینکه ضایعه نخاعی باشی و جایی زندگی کنی که محرمان نظام و حکومت بیان توی تلویزیون و همدیگر و گذشته نظام و حکومت را دزد و خیانتکار و نادان و خائن و یغماگر و …. خطاب کنند زجر آور است.

آنچه گفتند و شنیدیم یکی از هزاران بوده که از اصرار مگو نبوده و اجازه بازگو شدنش را داشتند برای نوازش گوش‌های مخملین مخاطبین همیشه در صحنه.

 سینه ایشان مانند صندوق امانات بانک ملی شعبه دانشگاه تهران ، مملو از اسرار مگو از انواع جرائم مختلف یکدیگر است تا اگر قرار بر افتادن پرده باشد نه تو باشی و نه من ، و صد البته که تا این خان گسترده‌ی‌ مملو از نعمات لایزال این کشور هست ، تا تزویر و ریا و باج هست ، تا یکی به میخ و یکی به نعل زدن چین و ارباب پوتین هست ، چرا پرده بر افتد.

پاپوش: به کدامین خطا و گناه باید عمر کوتاه‌ در طوفان بی‌لیاقتی و بی‌تدبیری افراد نادان خرافه فروش (۲۰۶ بجای لندکروز فروش) تباه شود.

ما لُعْبَتِکانیم و فلک لُعبَت‌باز،

از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛

یک‌چند درین بساط بازی کردیم،

رفتیم به صندوقِ عدم یک‌یک باز

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 6

مزاحم تلفنی

ما شکر خوردیم از یک فروشنده تلفنی کالایی خریدیم، از اون به بعد شماره تلفن ما رفته تو لیست اوسکول‌های شرکت. هر ماه دو سه بار زنگ میزنند و با ترفندی جدید قصد انداختن یه سری کالای آشغال را دارند.

هفته پیش یکیشون زنگ زد گفت شما برنده وام ۱۰۰ میلیونی شدی و برای دریافت وام باید چک بدید و البته نباید چک برگشتی داشته باشید.

گفتم: اتفاقا من همه چک‌هام برگشت خورده. گفت: خانواده هم می‌تونن چک بدن. گفتم: اونا که کلا کلاه برداران و تحت پیگرد. گفت: آقا چرا اعصاب نداری!؟

این هم فایل صوتی آخرین نمونه از مزاحمت تلفنی این فروشنده‌ها برای من

مزاحم تلفنی

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 9

دلیل آفرینش ایرانیان

خیلی دوست دارم بدانم پروردگار بخشنده و مهربان و دانا و توانا در باره‌ی ما مردم شریف و شهید پرور ایران، چی فکر می‌کنه که این حجم عظیم بلایایی الهی و فجایع هر روز جدیدتر از دیروز انسانی در طول تاریخ بدون توقف بر سر ما آمده. احتمالا خدا فکر می‌کنه که بجای آدم و حوا ایرانی‌ها سیب و گندم بهشتش را خوردن و ریدن تو بهشتش!؟ یا احتمالا آدم و حوا ایرانی بودن و داره انتقام اونها را از ما می‌گیره!؟ شاید هم وقتی این حجم بزرگ دروغ و دزدی و تقلب و کلک را از عابد و زاهد و روحانی و پیش‌نمازمون تا کسانی که از زاغه نشین‌های جنوب شرق کشور که در سریال نون خ بصورت تلویحی دیدید، دزدی می‌کنند، می‌بینه فکر می‌کنه شیطان رجیم و بچه‌هاش تو ایرانن و تصمیم داره کلا ایرانی‌ها را به خاک بده.

خدایا ما هر غلط و اشتباهی که کردیم، ببخش و فراموش کن. تو رو به خودت قسم ما را فراموش کن. ما هم آفریده خودتیم به قرآن و تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم و نوح. خدایا ما را شتر فرض کن، شتر دیدی ندیدی. بذار یکم بخندیم و بریم عشق و حال و صفا کنیم.

پیوست: این داستان امروز حمله اسراییل به اصفهان برامون داستان تکراری نشه صلوات.

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 2

من و این همه خوشبختی

ما در محله‌ی چیتگر تهران زندگی می‌کنیم. تو کوچه و خیابان و پارک و بازار و درمانگاه ، گاهی پیش میاد افرادی که منو می‌بینند تمایل به گفتگوشون را به طریقی، بروز میدن.

بچه‌ها معمولا با دیدن ویلچربرقی هیجان‌زده میشن و به والدینشون نشونش میدن و در موردش از اونا می‌پرسن. بچه‌های کنجکاو پارک محلمون بوستان ۲۲ بهمن بارها ازم پرسیدن: عمو تو که پا داری!! چرا راه نمیری!؟ میگم: خوردم زمین پام شکسته. یه روز یه بچه بهم گفت: خوب برو پاهاتو ببر جاش پای مصنوعی بذار و راه برو. حرف حساب زد و منم جوابی نداشتم. دوتا پای دراز و آویزون و وبال گردن، به تمام معنا و کاملا بی‌خاصیت به چه درد می‌خورن جز خوراک سک و کفتار شدن.

دو کیلومتری منزل ما هر هفته پنج‌شنبه‌ بازار برقراره. منم اکثر اوقات میرم و یه گشتی میزنم و بعضی وقتا خریدی می‌کنم.  یه پیر مردی هر وقت منو تو این بازار می‌بینه برام آهنگ اومدم از هند اومدم با ماشین بنز اومدم ایرج خواجه امیری را می‌خونه. همون اولین بار که منو دید و این آهنگ را خوند بهش گفتم: بنز پاهای شماست ، این که من روش نشستم اندازه نصف انگشت کوچیکه پای سالم شما هم نمیشه.

 این هفته یه عود فروش بهم گفت: این ریش پلفسوری که گذاشتی خیلی بهت میاد و خیلی خوش‌تیپ شدی. گفتم: اینطوری روی ویلچر!؟ خوش‌تیپ بودن چه دردی ازم درمان میکنه و چه نفع و سودی برام داره!؟ گفت: آخر عاقبت همه همینه، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره؟ گفتم آره حکمت الهیه، برای یکی از در و دیوار و زمین و آسمان هزار هزار میلیارد ثروت می‌باره، برای ما هم سیم خاردار آتشین و سمی.

پیرمردی عصا بدست نشسته بر بلوکی بتونی، بهم گفت: خوشبحالت‌، با این ویلچر برقی هرجا بخواهی میری و هیچ وقت خسته نمیشی و هیچ غمی نداری ؟ گفتم‌ : من همیشه خسته بودم از بسربردن در این قفس تنگ و فرسوده و این سو و آن سو کشیدنش با هر وسیله‌ای هیچ لطفی برام نداره جز رنج ، کاش منم می‌تونستم با عصا و واکر تاتی تاتی می‌کردم.

ته‌بندی: همه این حرف‌ها را برای احساس رضایت در طرف مقابل میزنم، و می‌بینم که آخر سر افراد چقدر از نتیجه گفتگوشون خوشحال و راضی میشن. ما حکایت ادب از که آموختی از بی‌ادبان هستیم. هرکسی ما رو می‌بیبنه هزار بار از اونی که هست احساس رضایت و خرسندی میکنه.   

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 10

امتحال الهی

شنیدین میگن: عرض عمر مهمتر از طول عمر است. ما نخاعی‌ها در همین دسته افراد قرار می‌گیریم.

قریب ثلث قرنه که دارم از ضایعه نخاعی رنج بی‌پایان می‌برم و قطعا عرض این مدت ده برابر بیشتر از طولش بوده.

خوشبختانه خدای متعال هیچ وقت ما و اونها را فراموش نمی‌کنه و هر روز ما و اونها را با یک امتحان الهی جدید مواجه می‌کنه.

امتحال الهی اونها اینطوریه که : برن خارجه بچه‌ به دنیا بیارن، از خارجه شناسنامه بگیرن و سیسمونی بخرن، و یا با جعل امضا شون ، زمینی به ارزش هزاران میلیارد تومان بنامشون ‌کنند.

امتحال الهی ما هم اینطوریه : بازخواست از درس‌های داده‌نشده و خوانده نشده. البته ، بیشتر بنظر میآد ما نمونه آدم‌های آزمایشگاهی هستیم برای آزمایشگاه عذاب‌های الیم جدید برای طبقات مختلف جهنم .

پایانه: درسته که طول روز بیشتر ۲۴ ساعت نیست ، اما عرض هر روز برای خیلی از ما بیشتر از صدها ساعت است که ناشی از : انواع درد و رنج و بی‌تحرکی جسمانی و هزاران فکر و درگیری ذهنی و روانی نسبت به وضعیت خود و آینده خود است.

به خواندن ادامه دهید

بازدیدها: 9

اثری از دوستی نخاعی

کتاب «سیراب از عطش» به خاطرات جانباز ۷۰ درصد «احمد شیروانی» می‌پردازد. این رزمندۀ داوطلب از سن ۱۵ سالگی عازم جبهه می‌شود و در عملیات مختلفی شرکت می‌کند. شیروانی دو بار مجروح می‌شود و از سال ۱۳۶۵ با عصا و با یک پای قطع شده به جبهه می‌رود و به دلیل تسلطش به زبان عربی، سال‌ها در واحد استراقِ‌سمع خدمت می‌کند. او در حال حاضر یکی از راویان قدَر و مسلط دفاع مقدس است و با بیان زیبا و لهجۀ شیرین اصفهانی‌اش خاطرات رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی را به نسل کنونی منتقل می‌کند.

نکته جالب این که رمضانعلی کاوسی نویسنده اثر، خود نیز جانباز قطع نخاع از ناحیۀ گردن است که به دلیل ضعف در دست‌ها و انگشت‌ها، تمام کلمات کتاب را تنها با انگشت سبابۀ دست چپش تایپ کرده است. او حدود شش سال برای پدیدآوردن این اثر تلاش کرده است. کاوسی پیش از این دو اثر به نام «سهم من از عاشقی» و «تیغ‌های گل رز» را در سوره مهر به چاپ رسانده است. در بخش پیش‌گفتار، نویسنده چگونگی آشناییش با احمد شیروانی را شرح می‌دهد و تاکید می‌کند بیشترین تمرکز کتاب بر زمانی است ‌که شیروانی در جبهه و بیمارستان حضور داشته است.

کاوسی معتقد است اگر خواننده مطالعه «سیراب از عطش» را آغاز کند، بعد از خواندن چند صفحه دیگر نمی‌تواند کتاب را رها کند و تا انتها پیش می‌رود. به گفته نویسنده، با توجه به فراز و نشیب روایت و گیرایی آن، «سیراب از عطش» می‌تواند سوژۀ خوبی برای فیلم‌سازان حوزه دفاع مقدس باشد. منبع

وبلاگ سلطان رمضانعلی کاوسی روزهای جانبازی

موقعیت ننه کتابی دیگر از دادا رمضان عزیز

بازدیدها: 73

هزار تن بار تن

دوستان بجای ما یه ۴ روزی با خانواده رفتیم سفر.

راه و مکان و هوا و همه چیز عالی بود جز بدن فرسوده و سنگین من.

این سفر برام  جز حسرت و  دریغ چیز دیگری نداشت.

اگر حافظ شیرازی جای من بود شعراش اینجوری می‌شد:

از این تن چلاقم شُکریست با شکایت

گر نکته دانِ دردی بشنو تو این حکایت

با این تن چلاقم گم گشته راهِ مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای قابض، صدجان چنین فدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نَیَفزود

ای داد از این چلاقی این رنج بی‌نهایت

بازدیدها: 107