زمانی که آقای میرحسین موسوی نخست وزیر بود من را گرفتن و انداختن زندان تا چیزم نمایند. اون موقع من کلاس سوم راهنمایی بودم، با دوستان رفته بودیم سد لتیان در شمال شرق تهران برای ماهیگیری، بعد از گذراندن یه روز خوب ساعت۲۰ به طرف خانه حرکت کردیم، سر راه یه پاسگاه بود که مامورهاش جلوی ماشینها را میگرفتن و داخل ماشینها را میگشتن تا به هر چیزی گیربدن، اونها توی ماشین ما چیزه بدتری از من گیر نیاوردن که بهش گیربدن، پس منو مثل دزدها گرفتن و بهم چیزبند زدن و انداختن تو بازداشتگاه، گفتن تو چیزه فراری هستی و باید چیز بشی به خدمت سربازی جهت خوردن شربت. دوستهام زحمت کشیدن و رفتن از منزلمان کارت تحصیلی و شناسنامهی من را آوردن و من را از چیز شدن اجباری نجات دادند. اون موقع که آقا موسوی برای خودش چیزی بود و به اون صورت هم به ملت چیز میخوراندند، حالا اگر آقای چیز، چیز بشوند چه چیزی به چیز مردم بیاورند، احتمالا دیگه بیشتر ملت دور چیزشون هالهی چیز خواهند دید.
پاپوش: شاید اگه من را میبردن سربازی در جبهه مفقود میشدم و الان شما وقت و اینترنتتون را تو این وبلاگ حرام نمیکردین.
وبلاگی خواندنی: روزهای جانبازی
کار با رایانه توسط نیروی فکر تلفیق
ذهن و ماشین در نسل جدید ویلچرها
بازدیدها: 90