بعضی وقتها هرچی که توی دهنم هست یوهو میپره توی راه نفسم و دنیا جلوی چشمم تیره و تار میشه، در این مواقع کلی سرفه میکنم و یکی از اعضای خانواده با زدن ضربه به پشتم کمکم میکنه تا زودتر راه نفسم بازبشه. اینجا حکایت این داستان میشم: حاکمی، جهت تادیب گناهکاری فرمان داد که فرد خاطی بهمیل خود یکی از این جریمهها را انتخاب کند: ۱-خوردن صد ضربه چوب. ۲-خوردن یک من پیاز. ۳-پرداخت صد سکه. مرد گفت: پیاز میخورم، یک من پیاز برای او آوردند، مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمیتواند بخورد، گفت: پیاز نمیخورم، چوب بزنید. به دستور حاکم او را لخت کردند، چند ضربه چوب که زدند، گفت: نزنید پول میدهم.
پیوست: نمیدانم سیستم گوش و حلق و بینی من هربار باهم همکاری میکنن تا با بندآوردن نفسم توسط هرچه که درون دهانم هست، به لقاالله بفرستنم یا ارزش نفس کشیدن را بهم بنمایانند. این وقتها یاد عزیزان جانباز شیمیایی میافتم که چه سختیهایی میکشن تا فقط بتونن نفس بکشن، تصور اینکه با ریههای پر از تاول چطور میشه نفس کشید مو به تنم سیخ میکنه.
بازدیدها: 25