اگرآنقدر کمرو و خجالتی میباشید که قادر نیستید مستقیما به چشمها خیره شـویـد از تکنیک آب نـبـات صـرف نظر کرده و از این روش استفاده نمایید: بفردی که وارد گفتگوی شما شده روی برگردانده اما به محض آنکه سخنان آن فرد پایان یافت، بـه سرعت چشمانتان را به سمت شخص مورد علاقه خود بازگردانید. این یک حرکت بررسی کنـنده است. شما میخواهید واکنش وی را از آنچه گوینده بیان داشته مورد بررسی قرار داده و بـه وی تفهیم کنید که بیش از آن فرد به او علاقهمند هستید. از علم مردمک سنجی کمک بگیرید, ما هـمگی با حالت چشمها پیش از خواب آشنا هستیم وقتی بـه آنها مینگریم نگاهـی خمارآلود است. شما تنها به یک چیز برای ایجاد حالت چشمان پیش از خواب نیاز دارید: مردمکهای بزرگ و متسع. بر طبق علم مردمک سنجی این عاملی اسـت کـه هـمه ما به آن پاسخ میدهیـم. شـما قادر نیستید مردمک چشم خود را آگاهانه کنترل کنید (به همین خاطر است که میگویند چشمها هیچگاه دروغ نمیگویند). اما شما میتوانـیـد با ایجاد شرایط مناسب حالت مردمک منبسط را پدید آورده و به نتیجه دلخواه بـرسید. ابتدا نور را کاهش دهید. هـرگاه میـزان روشـنـایـی و نـور مـحیـط کاهـش یابد مردمک چشمها متسع میگردند.
به همین خاطر است که استفاده از نور شمع و یا کلیدهای کاهنده نور چراغها در رستورانهای
رمانتیک ضروری میباشد. تنها با ملایم کردن و کاهش نور نیست که چهره ما جذاب تر بنظر میرسند، مردمکهای منبسط نیز سودمند هستند. دانشمندان ۲ تصویر از یک زن را به مردان نشان دادند. هر دو تصویر یکسان و مشابه بود یکی از دو تصویر طوری دستکاری شده بود که مـردمک چشـمـها بـزرگـتـر بـنـظر بـرسنـد. زمانی که تصویر دستکاری شده را نشان مردان دادند، آنهـا زن را در تـصـویـر دسـتـکاری شده، ۲ برابر جذابتر از تصویر واقـعـیاش تـشـخیـص
دادنـد. بـروی چهره مردان نیز آزمایش مـشـابـهـی صـورت گـرفـت و بـه زنـان نـشـان داده شـد و نـتایج مشابهی حاصل گشت. همچنین هنگامی که ما به چیزی علاقه داریم و دوستش میداریم مینگریم، مـردمک چشمانمان باز بزرگتر و متسع میشوند. این را نیز میتـوان تـوسـط تـصـاویـر به اثبات رساند. این بار پژوهشگران تصویر یک زن زیبا را میـان تـعداد زیـادی از تـصـاویر معمولی و پیش پا افتاده قرار دادند سپس تغییر اندازه مـردمـک چـشمهای مردان حین مشاهده آن تصاویر را مورد بررسی قرار دادند. بدون اسـتـثـنـا مـردمـک چـشـمهـای مردان بروی تصویر مورد نظر منبسط میگشت. این یعنی که هرگـاه شـمـا شـدیدا مجذوب شخصی میشوید مردمک چشمانتان مانند حفرههای سیاه متسع و بزرگ میشود مانند حالآ
پسوند:
توی این مطلب یه عکس با یه ستارهی موسقی دارم
موبایلی باحال برای SMSبازها
هرچی دیدی هچی نگو
بازدیدها: 34
اولا اول
دوما آقای زندی می بی نم بین وبلاگنویسها خودت اینقدر محبوب شدی از این رهها کمک نگرقتی که؟
من نمیدونم چرا علاقه ای به محبوب شدن ندارم!!#grin
سلام مهرداد عزیز
از نظر محبوبیت دیگه کامل شدیم #winking
امیدوارم خوب و خوش باشی و مثل همیشه محبوب همه #smile
راه دیگر اینه که به جای توی چشم نگاه کردن به میان دو ابرو نگاه کنی#flower
سلام آقا مهرداد.با آرزوی سلامتی هر بیشتر برای تو وخانواده محترم.شاد باشی.
#applause #applause khoob bood!ettelaate kamel bara mahboobiat……. #thinking
سلام/ اره راست می گی توی ماه رمضان صفاش بیشتره / ونمی دونی چقدر لذت بخشه که زیر ناودون طلا با لب تشنه بایستی وواییییییییییی نمی دونی چقدر قشنگه وقتی به اون سیاهی زیبا چنگ می زنی/
نه بابا استاد ما اهل اینطور قر وفرا نیستیم/ هرچی که خدا بهمون داد براش ارج گذاشتیم ودخل وتصرفی توی ظاهر نکردیم / #blush ولی خودمونیما تو این امپول ماپول ها رو از کجامی شناسی من تازه این رو دارم از شما می شنوم جدی اینا چی چی بید؟؟؟؟#surprise
می خوام بنویسم برات ولی امروز از اون روزاست که دلم بدجوری گرفته و؟؟؟ ولش کن خوب خدا نگهدارت / موفق باشی استاد گل#worried
راستی استاد درمورد اشتباه نوشته بودی که خدا حال هیشکی رو نمی گیره / اره درسته ولی من اشتباهی نکردم که حالمو گرفت / یعنی یه دختر شش ساله چه اشتباهی می تونست بکنه که خدا اینطور ؟؟؟؟ بگذریم
#hand
ببخشید بازم مزاحم شدم/ فقط اومدم بگم چرا سایت بلاگفا باز نمی شه ؟؟؟ می نویسه این سایت برای مشتری قابل دسترس نیست؟؟؟ یعنی چی؟؟؟#thinking
خواستم وبلاکمو اپدیت کنم ولی متاسفانه سایت باز نمی شه /
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبودیه دیوونه ای بود که تک و تنها در اتاقی سرد وبی احساس زندگی می کرداتاقی با دیوارهای بلند وبدون پنجره.این دیوونه ی ما خیلی چیزارو می فهمیدوخیلی چیزا رو درک می کرد دیوونه ی قصه ی ما چیزهایی که آدمهای اطراف براشون زندگی می کردند رو قبول نداشت . دیوونه ی قصه ی ما از آدمهای اطرافش بیزار بود ونمی تونست با اونها زندگی کنه. ودر اتاق سرد وتارک خودش زندگی می کرد وکاری به کار مردم اون طرف دیوار نداشت. یک روز از همین روزاکه دل دیوونه ی قصه ی ما گرفته بود.بی اختیاربه سمت دیوار می ره و روی دیوار اتاق عکس یک پنجره با اسمونی آبی نقاشی می کنه. دیوونه ی قصه ی ماآروم پنجره رو وا می کنه ولی بادیدن مردم وهیاهوی خیابونها وحشت تموم وجودشو می گیره ووحشت زده می ره گوشه ای می شینه ودیگه نزدیک اون پنجره نمی شه. یک روزکه دیوونه ی قصه ی ما نشسته بود. می بینه یه دیوونه ی دیگه سرشوازپنجره ی اتاق داخل می کنه ودرست می یاد وتوی قلب دیوونه ی قصه ی ما می شینه. این دیوونه ی دوست داشتنی بد جوری توی قلب دیوونه ی ما نشسته بود به اون عادت کرده بود اونو می پرستید. اونو توی قلبش جا داده بود وبا اون زندگی می
کرد.اجازه نمی داد دیوونهی دوست داشتنی لحظه ای غصه بخوره لحظه ای بشکنه. بالاخره خیلی به دیوونه ی دوست داشتنی می رسید. تا اینکه یه روز مردمی که بیرون پنجره زندگی می کردند اجازه ندادند دیوونه ی دوست داشتنی کنار دیوونه ی قصه ی ما باشه ولی دیوونه ی قصه ی ما تلاشش رو می کرد تا هرطور شده اونو حفظ کنه ولی یه روز همینطور که دیوونهی دوست داشتنی رو توی بغلش داشت با خودش فکر کرد نه اینکه این دیوونه ی دوست داشتنی نمی تونه برای همیشه مال اون باشه نه اینکه این دیوونه ی دوست داشتنی مال اون نیست وصاحب داره. خوب چرا من پنجره رو خراب نکنم واجازه ندام کسی اونو از من نگیره. دیوونه ی قصه ی ما در حالی که به این چیزا فکر می کرد با خودش در کلنجار بود. بغض روی سینه اش نشسته بود. دیوونه ی دوست داشتنی را خیلی دوست داشت ومی دونست بدون اون نمی تونه زندگی کنه تااینکه یه روزادمهای اونو پنجره اومدند ودیوونه ی دوست داشتنی رو به زوراز دیوونه ی قصه ی ما گرفتند. حالا دیونه ی ما مونده ویه دل خالی از عشق. حالا اون دیگه برای زنده موندن بهونه ای نداره. اره قبلا که عاشق نبود می تونست همینطور عادی زندگی کنه ولی حالا که مزه ی عشق رو چشیده دیگه زندگی براش سخت شده. حالا به این فکر می کنه باید بره باید از این عشق فرار کنه باید مجنون بشه وبره وبا عشق اون دیوونه ای دوست داشتنی با رویای تاریک خودش سر کنه. حالا دیوونه ی قصه ی ما تموم پنجره هارو خراب کرده دری به سوی تاریکی کشیده واز اون دردر جاده ی تاریکی قدم می زنه. دیوونهی قصه ی ما دیگه نمی تونه توی اتاق تاریک وسردش زندگی کنه چون اون اتاق یاداوری عشقی عمیق از اون دیوونه ی دوست داشتنی بوده. دیوونهی قصه ی ما هرقدمی که برمی داره پل های پشت سرشو هم خراب می کنه چون می دونه که دیگه نمی تونه برگرده وبهتره هم برنگرده. بعد از اون دیگه هیچکی از دیوونه ی قصه ی ماخبر نداشت. اون رفت. ولی حالا توی اتاق تاریک وسرد اون دیوونه ای زندگی می کنه که قبلا بدجوری توی قلب دیوونهی ما نشسته بود. اون به جای پنجره روی دیوارنقاشی یه گل رز رو کشیدحالا عطرش تموم اتاق رو پر کرده. حالا دیوونه ی دوست داشتنی ما دوراز ادمهای بیرون از اتاق زندگی می کنه واز تموم ادمهای اون ور دیوار متنفره. اون به رویای ادمها کاری نداره. اون در اتاق سرد وتاریک نشسته وچشم انتظار به جاده ی تاریکی خیره شده. هرروز گل رزی نقاشی می کنه ودر جاده ی تاریکی به یادگاری می زاره هرروز قلبشوچنگ می زنه تا شایداز فشار قلبش دیوونه ی قصه ی ما دلش تنگ بشه وبرگرده. دیوونهی دوست داشتنی حالا شده دیوونه ی قصه ی ما اون حالا با رویای تاریک به امید روشنایی نشسته. دیوونهی دوست داشتنی روی دیوارعکس یه آسمون آبی کشید وبرای همیشه چشم به آسمون دوخت.دیوونه ی دوست داشتنی برای همیشه دوست داشتنی ماندودیوونه ی قصه ی ما؟؟؟؟
سلام چطوری اقا مهرداد ؟چه فوت وفن هایی یاد مردم میدی ؟نمیگی برن کار دست خودشون بدن؟
سلام مهردادجان.من یخورده از مطلب رو خوندم دمت گرم خیلی به دردم میخوره اخه از نظررابطه اجتماعی خیلی مشکل دارم#flower تو مثل گلی
سلام استاد جون / خوبید؟؟؟ منکه از اول بهتون گفتم پرشین بلاک عالیه ولی کو گوش شنوا / دارم دق می کنم که یه مطلب کوچمولو اپدیت کنم ولی نمی تونم/ #sad جونه هرکی اگه دلت به حال من سوخت وخواستی یه وبلاک توی پرشین بلاگ برام درست کنی یه وبلاک خوشمل درست کن با چرندیات دله من/ #tongue اگه دلت سوخت#winking ببینم اصلا شما دل دارین#thinking #silly
خیالت راحت توی مکه فکر نکنم سینه زنی توی راه باشه / اهان اینو بهت بگم من توی مدینه فقط یه روز روزه گرفتم وبرای هفت پشتم بسه نمی دونی چقدر غیر قابل تحمله / نیت کرده بود یک هفته ای که مدینه هستم روزه داشته باشم ولی یه روز بیشتر نتونستم تحمل کنم و کلی هم فحش به اون حاج اقایی که راهنمای مسائل دینی ما بود توی دلم دادم / مردتیکه مدام می گفت توی مدینه روزه گرفتن ثواب دنیای واخرت واجر نمی دونم چی چی داره ولی خودش موقع ناهار توی رستوران چند پرس غذا برای خودش سفارش می داد/ #devil من فقط تونستم یه روز تحمل کنم واقعا غیر قابل تحمله اینو بهت گفته باشم که نگی افسانه جون نگفت به ما#eyelash
خوب من از چیزی که گفتی چیزی نوفهمیدم#grin اهان ( نوشته هات) اینو بگم دیوونه ی سردرگم هم خودش عالمی داره استادددددددددددددددددد#grin
راستی از چیزتون خیلی خوشم اومد( مطلبتون) زیبا بود#tongue
بازم سلام ول ایندفعه به اقا رامین گل/ هر کاری کردم نتونستم برات توی وبلاکت اف بزارم/ انگار این بلاگف مشکل پیدا کرده / ممنونم از ایمیل قشنگت ولی اینو بدون ترحم کار ادمهایی هست که دلشون برای خوشون می سوزه باور کن واقعا اینطوره اونها برای فرار از واقعیت ترحم می کنند ترحم کار ادمهای ترسو و ؟؟؟؟؟ است/ کسی که اعتماد به نفس داشته باشه با منطق برخورد می کنه / جدی نمی گم استاد زندی؟؟؟؟ جونه من جدی نمی گم استاد جون/ #eyelash / ببین اقا رامین هیچی اصلا نبین چون این حرفا جز اینکه کش داده بشه هیچی نیست#yawn ولی من منتظرم فقط یه وبلاک داشته باشم تا مطلبی رو توش بنویسم وبگم چقدر غمهای بزرگتر از غمهای شما هست که شما دارید بزرگش می کنید / واقعا غم #flower
ببخشید من نوشتم اف / حالا می گن چه کم سواده /#winking منظورم کامنت بود/ ببخشید#blush
دعا کنید کامپیوترم درست بشه مطالب قشنگی هست که باید برای شما دوستان خوب بفرستم/#winking #hug خوب من برم با اجازه گل روی همه دوستان خوب وبد#heart #hand
پروانه امشب پر مزن اندر حریم است یار من / ترسم صدای شهپرت /از خواب بیدارش کند/ ای ماهتاب اهسته تر از بام خانه ام کن گذر / ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند/ پیراهنی ز برگ گل از بهر یارم دوخته ام از بس لطیف است ان بدن ترسم که ازارش کند/ خوبیدددددددددددد/#grin / وای خدا به دادم برسه الان می گن مخ طرف رفت به خدا#tongue / بابای تا بعد
سلام به اقا مهرداد گل
والبته افسانه خانوم که افتخار اشناییشونو ندارم
وبلاگت تقریبا داره دو نفره میشه
نشمردم افسانه خانوم چند تا کامنت داشت ؟؟؟(مگه من فضولم )
#tongue
راستی مطالب جالبی بودند حیف تموم شد ؟ دیگه محبوب میشیم ؟ مطمئنی ؟#hug
وقت کردی سری هم به ما بزن #flower
یاعلی
پس شما هم فهمیدیدددددددددددد#silly #grin هستم
استاد هر کاری کردم وبلاکم باز نشد شما که زحمت کشیدید پس درست وحسابی ادرس رو می داد ببینم چطوره؟#party
استاد قربون فوکولت هرچی می خواد دله تنگت روی وبلاکمو بزار درست زدی تو خال#winking
نرگس جون شرمنده گل روت عزیز/ وشرمنده ی گل روی استاد چیکار کنم دلمون تنگ می شه می یام ویه وبلاک #yawn پیدا کردیم کمی حرف بزنیم تا دلمون باز بشه ببخشید اگه ؟؟؟؟#blush
مهرداد عزیز سلام
مطلب خیلی جالبی بود.یا حق.
استاد باور کن چیزی برام نیومده؟؟؟؟
پس کو این وبلاک/ حالا چی می شد مگه خودت ادرسشو می دادی بهم
#thinking
به جونه ننه هیچی نمی بینم / خوب بنویس خلاصم کن#worried
واییییییییییییی بالاخره پیداش کردم خیلی جالب بود / حالا من دیگه دوتا وبلاک دارم #hug دیشب کامپیوترم درست شد امروز اون دل اهنگ بود دیدم باز می شه چرندیات دلمو کلی باهاش ور رفتم تا بالاخره باز شد#smug وای خیلی خوشمل شده هنوز وقت نکردم برم قالبشو درست کنم. وقتی درستش کردم کلی بهت خبر می دم هردوتا وبلاکمو اپدیت کردم #grin اول که هیچی نداشتم حالا دوتا دوتا دارم#tongue قربون قدرت خدا ببین چطور حال می ده به ادم#kiss
شرمنده هول شدم ادرس رو اشتباهی نوشتم#grin
اینم اون وبلاک خوشمله#heart ادرسشو برات نوشتم / ولی خودمونیما اولیه زیاد برای اپدیت شدن ادمو اذیت نمی کنه ولی پرشین بلاک جونه ادمو در می یاره#devil
عید که آمد/ فکری برای آسمان تو خواهم کرد/ یادم باشد/ روزهای آخر اسفند/ دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم/ وگلدانی / کنار ماهت بگذارم/ زندگی / همیشه که این جور پیچ وتاب نخواهد داشت/ بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی/ بایستی کنار پنجره/ وبا درخت وباغچه صحبت کنی/ پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها/ دوستت دارم را/ می خواسته ام بنویسم/ حالا کمی صبر کن/ بهار که آمد/ فکری برای آسمان تو/ وسطرهای پنهانی خودم خواهم کرد/
بر تری
دوست گرامی امید وارم که این جمله را که می خواهم بیان نمایم را پای بی ادبی و جسارت بنده نگذارید این فقط عقیده’ من است . به نظر من تنها بر تری محسوسی که آقایان نسبت به خانم ها دارند توانایی حمالی آقایان است .
#grin اینو زدی تو خال#tongue
یه ساعته دارم نوشته هایی که توی چرمدیات دل من نوشتی رو می خونم اینو عالی گفتی#party
اگر به عیادت بیمار و یا شخصی که در منزل بستری است رفتید، مهم تر از هر چیز آن است ، که شما با آن فرد ، دست بدهید و دست او را محکم بفشارید و حتما صورت او را ببوسید . حتی اگر او جنسیتی مخالف شما داشت . مطمعن باشید که هیچ کس از شما خورده نخواهد گرفت . ////// ها اینو خوب گفتی
#kiss #kiss #kiss #kiss #kiss #kiss #grin
خلاصه من خیلی پسر خوب و ناز و نازنینی هستم . اما نمی دانم چرا فقط پیرمرد ها و پیر زنهای محل مرا دوست دارند ؟! اگر شما تمایل دارید که یک دوست مفلوج داشته باشید ، من از دوستی باشما بسیار خوشحال خواهم شد .////////////// اول من#heart
نکته’ مهم
فقط بیاد داشته باشید که ، به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، دل نازک و تنهای من .////////اینو اخرشو اشتباه نوشتی / شیشه ی نازک تنهایی من#winking /// من خودم عاشق این بیت سهراب سپهری هستم#heart
اهان استاد یه سوال؟؟؟؟ چند سال قبل خاله ی خدا بیامرزم از گردن قطع نخاع شد ولی اون حتی دستاشو نمی تونست حرکت بده فقط چشماش حرکت می کرد
// خوب ؟؟؟؟؟ ببخشید فقط از رو کنجکاور بود ؟؟؟#flower
خدارو شکر همون کوره سواد هم داره بر اثر پیری از بین می ره / کنجکاوی#tongue شرمنده غلط دیگته بود شما دیگه ملا غلط گیر نشو#devil
سلام مهرداد جون
پسر تو چه چیزهایی می نویسی. جالب هستند ولی من سر در نیاوردم
یعنی فکر میکنی ماها هم باید بدنبال جذاب نشون دادن خودمون باشیم. آگه آره واسه چی برا کی ؟
راستی فراموش کردم بگم آپم#winking
سلام خوب هستین؟خوب همیشه شما عکس می ذلرین و میگین هر چی دیدی هیچی نگو اما من این آدرس رو می دم و می گم اگه دیدین خیلی راحت داد بزنین.:
http://www.arabscastle.com/pics/data/media/15/img_2004-357.jpg
سلام استاد گلم/ خوبید؟؟؟؟ بابا نوشته هاتون توی وبلاک من جاش خوبه الکی غصه هیچی رو نخور/ #smug
بی ادب اون فیله چی بود#devil
وای راستی اهنگ وبلاکمو شنیدی محشره#hug
اهان راستی تو چطور از نوشته های من چیزی تو سرتون نرفت / به خدا به جون افسانه به زبان فارسی نوشته بودم#thinking
راستی حالا چی می شه از اون شکلکها چند تایی برام بفرستی جوونه من/ اخه خیلی خوشملن#grin
arya_emitic: سلام افسانه خانمarya_emitic: رفتم وبلاگ مهرداد زندی مطلب خوندم بعد دیدم از چهل و شیش کامنتی که براش گذاشتarya_emitic: سی و یک کامنت برای یه مطلب واقعن دیوونه گی میخوادarya_emitic: به طور کلی دیوونه ی باحالی هستیندarya_emitic: اون داستانت رو خوندم جالب بود سیو یکیشون رو تو گذاشتی////
arya_emitic: به هر حال بیشتر دوستان من تو اینترنتarya_emitic: خودم هم دیوو نه هستم دیوونه هستند
arya_emitic (2006/02/28 05:56:34 ب.ظ): ما اول دوتا دیوونه بودیم که تصمیم گرفتی
arya_emitic: شاید بتونم اون دوتا دیوونه ی دیگه راضی کنم که تو هم اونجا بنویسیم یه وبلاگ مشترک داشته باشیمarya_emitic (2006/02/28 05:56:56 ب.ظ): حالا یه دیوونه ی دیگه هم بهمون اضافه شدهarya_emitic (2006/02/28 05:58:07 ب.ظ): این همون وبلاگ ما دیوو نه ها هست
arya_emitic: همین کامنت هات خودش کلی جذابیت دارهarya_emitic (2006/02/28 05:59:50 ب.ظ): اون داستانت رو میخوام تو وبلاگمون چاپ کنمarya_emitic (2006/02/28 06:00:02 ب.ظ): البته اگه اجازه بدیarya_emitic (2006/02/28 06:00:54 ب.ظ): راستی اسم ابجی منم افسانه هستarya_emitic (2006/02/28 06:01:16 ب.ظ): اون یه دوقلو داره که دیوو نه ش کردند
arya_emitic (2006/02/28 06:01:56 ب.ظ): زیاد وراچی کردم. ببخش
arya_emitic (2006/02/28 06:02:13 ب.ظ): من عد کن پشیمون نمی شی بای
واقعا استاد من دیوونه هستم#worried بابا اینطوری اسمم بد در می ره ومی مونیم رو دست#party
اینا رو یکی از بچه ها برام اف گذاشته بود / واقعا استاد یعنی من دیوونه هستم؟؟؟؟#silly ولی باور کن من حتی برای بهترین دوستانم کامنت نمی زارم / خوب نمی دونم چرا برای وبلاک شما کامنت می زارم واز وبلاکتون خوشم می یاد حالا هرکی هرچی می خواد بگه حالا می خوان بگن من روی مخ کسی با کامنت راه می رم ویا دارم هرغلطی که دلم می خواد می کنم/ مهم نیست/ #winking
نه این حرف ها که تومی زنی/ به حرف کسی می ماند/ نه گوش هیچ تنابنده ای/ بدهکار این صدای تلخ ترک خورده است/ دهانت رابه سمت باد بگیر/ وخواب هایت رابه آب بگو/ صدای گریه ات رااگر نشنوند بهتر است/ می توانی میخکی را به سینه ات میخ کنی/ ودرمراسم تدفین خویش حضور بیابی/ اما نه با این قیافه درهم/ خونسرد باش/ وخاک را درنهایت آرامش/ جوری که بیل هم گماننبرد که زنده ای/ برگور خود بریز/ مشتت رابه شیشه مکوب/ بردهان سنگ و/ سینه ی دیوار هم/ پرده را کنار بزن/ شمشادهای پشت شیشه تماشایی ست.
آسمان رنگی دیگر داشت آنچنان که تمام خطهای خیابان محو تماشای آن شده بودند آسمان از خط پرسیدچه دلیلی دارد که اینگونه مرا نظاره میکنی وبه من ابراز عشق! خط نمیتوانست حرفی بزند چون هر بارکه میخواست دلیلی برای عاشق شدن پیدا کند اتومبیلی به نا گاه از روی آن میگذشت…ولی توراست میگویی در این دنیا هرچیزی و هر عشقی امکان پذیر است به جز عشق من /تمام حرفهایت درست است ولی من به این باور رسیده ام که عشق منطق برنمی دارد چون فلسفه ای دارد فراتر از این حرفها تو آسمان باش و پرواز کن /من هم تنها در خیابان میمانم تا روزی اتومبیل تو از خط افکارم عبور کند …#grin خوب بید#tongue
در جستجوی کسی هستم که تمام گرمای مرا برای همنفس شدن با من طلب کند.زمین اعلام آمادگی خود را در همان ابتدا ابراز کرد و مرا پذیرای آغوش گرم خود شد ولی نمیدانم چگونه زیرخروارها خاک نفس بکشم تا زمین با من همنفس شود.به این فکر افتادم که آیا میتوانم به زمین اعتماد کنم . دیگر مهلت تمام شده است و فصل به فصل را در روی زمین بدون همنفس سر کرده ام به حرف های زمین فکر کردم و به او گفتم تو چگونه با من همنفس میشوی آن هم با این همه خاک که هیچ روزنه ای برای هوا نیست او لبخندی تلخ به من زدو گفت من با تو همنفس نمیشوم ولی تمام همنفسهایت را نشانت میدهم که چگونه ابرها را در چشمانشان زندانی کرده اند وبه روی قبر تو میبارند شاید یکی ازاین ابرها واقعا برای تو بباردوشاید هیچکدام…#silly
چند وقتیست حرف دارم …
چند وقتیست آسمان تاریک است …
دستانم را رها کنید … میخواهم آسمان را پاک کنم …
انتظار این برف محض را نداشتم … میگویم ظهر اتفاقی رخ میدهد … گلهای داودی را نشانم میدهد …
ظهر شد و هیچ اتفاقی رخ نداد فقط او در کنار خیابان مرد …
مرگ چه طمعکار است …هر شب مارا بر پیکر خود میکشد و با سینه هایی افتاده ، نفس نفس میزند و ما آن را میمکیم ، شهوت و لذت در چشمان سیاه او موج میزند …
#silly #devil #devil #silly
دیگه برم کاری نداری جیگر؟#yawn
اونی که دیگران چه می گویند یعنی چه ؟؟؟ چرا جا کامنتی نداره#tongue
سلام چی شد بابا یهو غیب شدین؟#worried
وای خاک وچووووووووووو / چقدر تو دلم فحشت دادم /#blush گفتم دیدی ادرس وبلاکشو عوض کرد که دیگه من براش کامنت نزارم#devil خدا جون منو ببخش که گور وگناه استادمون رو شستیم#heart / چقدر حرف تو دلم قلنبه شده بود#worried می گم نه هیچی اصلا نمی گم#grin
دیروز داشتم به این کوروش وفادار سرگردون می گفتم ببینم وبلاک استاد زندی نکنه ایشالله به امید پروردگار هک شده که ما خبر نداریم#smug کوروش گفت نه بابا پس فقط یه مشکل انگار پیدا کرده نمی دونی کلی ذوق زده شدم که خدا رو شکر هک نشدی#eyelash
کاش می فهمیدم قلب مادرم که هرروز صبح زندگی را فریاد می زد کی پوسید
کاش می فهمیدم محبت چشمهای پدرم که سرتاسر زندگیم بود کی از من دریغ شد
کاش تنها نبودم
کاش می فهمیدم کودکی ام باآن همه شیطنتهادرآن خانه ی قدیمی خواهد پوسید
کاش می دانستم روزی ازهمین روزهاهم خواهم پوسید
کاش تنها نبودم
کاش می دانستم آن گلهای رنگارنگ داوودی که دربعدازظهری جمعه ی غمگین
با آن همه وقت از هم جدا می کردیم خواهند پوسید
کاش به من می گفتی
میراثی از آن روزها برایم نمانده
کاش می دانستم چشمانی که در روزی سرددر دامنه ی کوه به من گفتند
دوستت داریم خواهند پوسید
چرابه من نگفتید قلب مادرم کجاست؟
گلهای داوودی کی پوسیدند؟
آن چشمها کی از من دریغ شد؟
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی