اولها فکر میکردم برای ازدواج بیشتر مشکلم مسائل اقتصادی است، وقتی مسائل اقتصادی حل شد دیدم نه بابا مثل اینکه اصل مشکل پیدا کردن شخص مناسبی است که بتونه منو بعنوان همسر بپذیره، اون شخص هم پیدا شد، حالا فکر میکردم دیگه تنها مشکلم رضایت خانوادهی دختر خانمه، بلا به دور: اگه میدونستم خواهر خودم بجای حمایت و همراهی تا نتیجهی مطلوب میاد و بدترین حرفها را بهم میزنه و منو زیر رادیکال و سئوال میبره و با شنیدن چند تا جواب کوچولو باهام قهر میکنه و میره و تازه پشت سر شروع میکنه به فلان و بهمان گفتن!؟ خوب فکر میکنید چه کار میکردم؟؟ این کار را میکردم: زودتر آستین برای خودم بالا میزدم.
پیآمد: ابرو بادو مه و خورشیدو فلک در کاراند تا تو نانی به کف آریو راحت نخوری، دختر خانمی که باهم برای ازدواج به توافق رسیدیم وبلاگم را برای مادرش باز کرده تا ذهنش آمادهی پذیرش داستان بشه، من هم برای این دفعه مطلبی نوشته بودم که وقتی مادر دخترخانم اون را میخوند کاملا متوجه داستان میشد، اما ابرو بادو مهو….استرس دست به دست هم دادند و دایی گرامی دخترخانم سکته نمودند و به رحمت خدا رفتند تا رسمی شدن مسئله به تاخیر بیافته.
بازدیدها: 28